روز از نیمه گذشته است و آفتاب كه رفته رفته به سرخی میگراید،
كنار رودخانه و شیار درهها را رها میكند و خود را از دامنهی تپهها
به جانب قلهها میكشاند. بچههای لشكر كرمان و زاهدان منتظرند تا
سیطرهی پر راز و رمز شب كامل شود و فرمان حمله صادر گردد.
اگر برای اهل ظاهر، روز و شب جز چرخش كرهی زمین بر گرد خویش و در مدار
خورشید هیچ چیز در خود نهفته ندارد، اما برای اهل راز، این شب، شب هجرت
از پرستش نفس به پرستش رب است. كرهی زمین در طواف نور است و اگر بر
گرد خویش نیز میچرخد، تمثیلی از این معناست كه: «من عرف نفسه فقد عرف
ربه.»(١) بگذار اهل ظاهر در جنگ جز ترس و مرگ نبینند؛ ما این جنگ را
دری از درهای بهشت میدانیم كه خداوند جز بر خاصهی اولیای خویش
نمیگشاید و اینچنین، حال ما حال عاشقی است كه به سوی معشوق میرود.
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها؟