صحبتهای شیرین آن رانندهی كامیون و چهرهی مهربانش بسیار آشنا
مينمود. كجا او را دیده بودیم؟ در جبهه همهی چهرهها آشناست، چرا كه
اغیار را بدانجا راهی نیست. همه همپیمانان تو هستند، همپیمانان ازلی،
و آنچه بدین آشنایی گواهی ميدهد فطرت است. اما این آشنایی، تو گویی
وجه دیگری نیز داشت و به گذشتهای بسیار نزدیكتر باز ميگشت. درست فكر
كن: دو شب پیش، ساعت سه بعد از نیمهشب. درست فكر كن.
درست فكر كن: دو شب پیش، ساعت سه بعد از نیمهشب. خوب فكر كن:
دیدن ردیف طولانی كامیونها در دل شب و در آن نقطه بسیار عجیب بود. اما
اكنون بهراستی هیچ افسانهای عجیبتر از حقیقت نیست. در زیر آن آتش
بسیار شدید، در آن هنگامهی غریبی كه با هیچ زبان و بیانی قابل توصیف
نیست، آنجا كه هر لحظه در كنارت گلولهی توپ و خمپارهای به زمین
ميخورد و بالای سرت منوری روشن ميشود، همهی شب كار ادامه دارد.
عقل معاش ميگوید كه شب هنگامِ خفتن است، اما عشق ميگوید كه بیدار
باش، در راه خدا بیدار باش تا روح تو چون شعاعی از نور به شمس وجود حق
اتصال یابد. عقل معاش ميگوید كه شب هنگام خفتن است، اما عقل معاد
ميگوید كه همهی چشمها در ظلمات محشر، در آن هنگامهی فزع اكبر، از
هول قیامت گریانند، مگر چشمی كه در راه خدا بیدار مانده و از خوف او
گریسته باشد. عقل معاش ميگوید كه شب هنگام خفتن است، اما عشق ميگوید:
چگونه ميتوان خفت وقتی كه جهان ظلمتكدهی كفرآبادی است كه در آن احكام
حق مورد غفلت است؟ عشق ميگوید: چگونه ميتوان خفت وقتی كه هنوز خون
گرم امام عاشورا از زمین كرب و بلا ميجوشد و تو را فرا ميخواند؟
چگونه ميتوان خفت و جهان را در كف جهال و قدارهبندها رها كرد؟ نه،
شب هنگام خفتن نیست.