آشنایان ما یكایك از راه میرسیدند و دریچههایی از یاد به باغهای
خاطره گشوده میشد: حسن با آن قد بلند و چهرهای كه آفتاب نشاط در افق
جوانی آن هرگز غروب و افول نداشت و آن دیگری كه با همهی مهربانیاش تو
را میشناخت و...
آفتاب خاطره گرم است هر چند كه آن روز بر فراز آن قلههای پربرف همه
چیز یخ زده بود...