برگرفته از فیلم "علمدار" - 4
قناريها سخن از حضور روح ميگویند و تو در اتاق حاج حسین، جای
خالی او را باز ميیابی.
شلمچه، عملیات كربلای پنج
آخرین بار كه ما حاج حسین را دیدیم در عملیات كربلای پنج بود، در شرق
ابوالخصیب.
وقتی از این كانالها كه سنگرهای دشمن را به یكدیگر پیوند ميداده است
بگذری، به فرمانده خواهی رسید، به علمدار. او را از آستین خالی دست
راستش خواهی شناخت. چه ميگویم، چهرهی ریزنقش و خندههای دلنشینش
نشانهی بهتری است.
مواظب باش؛ آنهمه متواضع است كه او را در میان همراهانش گم ميكنی.
اگر كسی او را نميشناخت، هرگز باور نميكرد كه با فرمانده لشكر مقدس
امام حسین(ع) روبهروست. ما اهل دنیا از فرماندههای لشكر همان تصوری
را داریم كه در فیلمهای سینمایی دیدهایم. اما فرماندههای سپاه اسلام
امروز همهی آن معیارها را درهم ریختهاند. حاج حسین را ببین؛ او را از
آستین خالی دست راستش بشناس. جوانی خوشرو، مهربان و صمیمی، با اندامی
نسبتاً لاغر و سخت متواضع.
افسوس كه چشم ظاهربین راهی به سوی باطن اشیا ندارد، اگرنه، سجدهی
ملائك را در برابر عظمت او ميدیدی و آن آیهی مباركه را دیگرباره
ميشنیدی: «انی اعلم ما لاتعلمون.»(١) امروز در شرق ابوالخصیب، نزدیك
بصره، و ده سال پیش در مدرسهی شبانهی «نمونه». خدایا چه رخ داده است؟
چگونه ميتوان اینهمه را باور كرد؟
از مدرسهی شبانهی نمونه و امتحان طبیعی تا مدرسهی عشق و امتحان صبر
و شهامت و جهاد، راهی هزارساله است كه حسین خرازی در ده سال پیمود. از
شاگرد مكتب ولایت اهل بیت جز این نیز انتظار نميرود.
علمدار لشكر امام حسین (ع) در سال هزار و سیصد و پنجاه و پنج در رشتهی
علوم طبیعی دیپلم گرفت و به سربازی رفت، و در سال هزار و سیصد و پنجاه
و هفت با فرمان حضرت امام امت از سربازی گریخت و به خیل عظیم امت در
انقلاب پیوست و از آن پس، از كردستان تا خرمشهر، از حاج عمران تا فاو،
حضوری دائم و همیشگی.
ثبت دیدگاه