برگرفته از فیلم "پیام امیر و یادگار حسن" - 4

در نزدیكی پاسگاه شلمچه، كه بیش از چند ساعتی از تسخیر آن نمی‌گذشت، حسن بر صدق وعده‌های خدا گواهی داد و به آن حیاتی كه خداوند به احدی از آدمیان جز شهدا عطا نفرموده است نائل آمد و از سر این سخن نیز كسی جز شهید آگاه نیست. گفتند كه حسن هادی دانشجو بود، اما نگفتند كه او همواره می‌ترسید از اینكه مبادا دانشگاه او را از مردم و راه آنان جدا كند. مردم ما امروز مظهر عشق و اطاعت و وفا هستند و حسن دریافته بود كه آنچه او را از مردم دور كند، از خدا دور كرده است. در یكی از وصیت‌نامه‌هایی كه از او مانده است می‌خوانیم: «خدایا چه كنم؟ درد شرك وجودم را می‌آزارد. چه خوب مشخص است. حالا دیگر چه كسی ادعای پیشتاز بودن دارد؟ واقعاً جبهه برای انسان محك محكمی است. در این شرایط سخت، انسان چه عهدها كه با خود نمی‌بندد و چه قول‌ها كه به خود نمی‌دهد. حالا انسان می‌فهمد كه اساس تمام امور، باور است و این شك است كه انسان را با درد و رنج هزار تكه می‌كند.» «وای از پیچیدگی نفس انسان! وای از پیچیدگی نفس انسان! شیطان را از در می‌رانی، از پنجره باز می‌آید و چه وسوسه‌ها كه در انسان نمی‌كند. می‌گوید: برو با تقوای بیش‌تر خود را بساز، ایمانت را قوی كن و باز گرد. با سلاح تزكیه و تقوا می‌آید كه تو را از جنگیدن باز دارد. اما مگر همین تزكیه و تقوا نیست كه تو را به جنگیدن امر می‌كند؟ پس لبیك بگو و حركت كن. بجنگ. اگر بروی، دیگر امكان اینكه از بار نخست قوی‌تر بازگردی وجود ندارد.» «خدایا، وقتی انسان این بچه‌های بسیجی را می‌بیند كه با چه اطمینانی از بهشت و دوزخ سخن می‌گویند، از خودش شرمنده می‌شود. آن‌وقت ما چطور خود را روشنفكر بدانیم و این واژه را با خود حمل كنیم؟ به قول اماممان، امروز این مردمند كه چراغ راه روشنفكرانند. ما تازه ادعا داریم كه می‌خواهیم مسائل مردم را حل كنیم. مسائل خودت را حل كن، مسائل مردم پیشكشت! پس چرا ما به خود مغروریم؟ آخر چه داریم؟ ذره‌ای از صفا و خلوص این مردم، ای برادر، برای من و تو كتابی است كه تا آخر عمر هم نخواهیم توانست كه بخوانیم. خدایا چه كنم؟ چرا من نمی‌توانم مانند این مردم عاشق باشم؟ عاشق تو. عشقی كه منتهای آمال من است.» دعای حسن مستجاب شد. او از خود گذشت و خود را در مردم، در این امت بزرگ یافت و اینچنین، صفات محمود امت حزب‌الله را یكجا در وجود خود گرد آورد. دانشجو بود، طلبه هم بود؛ هنرمند بود، رزمنده هم بود. فلسفه می‌خواند و فلسفه هم می‌گفت. شاگرد بود و درس می‌گرفت؛ معلم هم بود و درس می داد. ورزشكار بود، نویسنده هم بود. شجاع بود و مهربان. سرسخت بود، و در عین سرسختی، سخت لطیف و رقیق. عاشق بود و معشوق دوستانش. با خانواده‌اش سخت مهربان بود، اگرچه در خانه نمی‌ماند و به قول پدرش صدای مارش كه می‌شنید دیگر كسی نمی‌توانست جلودارش باشد

payame-amir-04 | دانلود

ثبت دیدگاه

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.