ما را بی خبر نگذاری

  ما را بی خبر نگذاری دوره آموزشی با هم بودیم، پسر با صفایی بود. بعد از سازماندهی، من به منطقه غرب اعزام شدم او به جنوب. وقتی از هم جدا می شدیم گفت: ترا خدا شهید شدی ما را بی خبر نگذاری! اطلاع بده باشم خودم را برای مراسم می رسانم. گفتم: شما هم همینطور!

ثبت دیدگاه

متن ساده

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • نشانی‌های وب و پست الکتونیکی به صورت خودکار به پیوند‌ها تبدیل می‌شوند.